سفرنامه (1)
مقدمه:
طبق عادت هر ساله بهمن ماه تقویم جدید را نگاهی انداختیم و برای مسافرت سال جدید برنامه ریزی کردیم . قرار گذاشتیم که چهارشنبه 20 اسفند آخرین روز کاریمون باشه و پنج شنبه صبح بریم به سمت اصفهان و بعد از اونجا شیراز بعد جمعه برگردیم و شنبه بریم خرم آباد و سر زدن به خانواده همسر و تا آخر هفته هم بمانیم تا اینکه سر و کله یک خواستگار سمج برای خواهرشوهرم پیدا شد و خلاصه طبق آخرین اخبار، پنج شنبه شب قرارشد که خواستگار بیاید و همسر هم به عنوان پسر ارشد می بایست حضور می داشت . خلاصه من و همسر 18 اسفند به گفتگو پرداختیم و بالاخره تصمیم گرفتیم برنامه قبلی را تغییر دهیم و بار و بنه سفر را برای دوهفته بستیم . بدین ترتیب غرب کشور جایگزین شیراز و اصفهان شد . پنج شنبه 21 اسفند صبح زود راه افتادیم به سمت خرم اباد و بعد از اتمام مراسم خواستگاری ، شنبه 23 اسفند صبح زود بعد از صرف صبحانه و مراسم خداحافظی موقت از خانواده همسر گرامی که از اینجا بعد با اسم مستعار آرمان از او نام خواهم برد زدیم به جاده ! به قصد دیدن غرب ایران و از اینجا سفر ما شروع شد :
آرمان:
به نظرت از کدام طرف شروع کنیم.![]()
هشیوار:
من نمی دانم عزیزم ! تو هم مسیرها را بهتر می شناسی هم همیشه نظرات در سفر خوب بوده.( یک بوسه هم نوش جان کردیم بعد از تعریف و تمجید از همسر)![]()
آرمان :
به نظر من از همدان شروع کنیم و بعد کردستان( سنندج ) و بعد کرمانشاه و بعد از جاده هرسین و نورآباد می ریم به سمت خرم آباد.
هشیوار:
عالیه، غار بنی صدر ( منظور غار علی صدر بود ) هم می ریم ؟ بعد کلی خنده و مسخره بازی از سوتی های همیشگی من .![]()
همیشه از سفر رفتن لذت می برم عاشق کوه و رودخونه و ورجه وورجه ام و دقیقا مثل بچه ها می شم ذوق زده ذوق زده و رمق برای آرمان بیچاره نمی گذارم .





